دوستان و دانشجویان

نمایش آنلاین حاضرین و اعضا

ما 11 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ناب رایانه

ناب رایانه

بزرگترین معلم

 


بزرگترین و بهترین معلم

راننده جیپ دنبال بهانه می گشت که با ما نیاد . برای عبور از شهر سومار که زیر آتش مستقیم عراقیها بود بقول معروف باید اشهدت را می گفتی .
راننده را هر جور بود راضی کردم و با دو نفر از برادران روحانی سوار جیپ شدیم . راننده با سلام صلوات ماشین را روشن کرد ، حرکت کردیم .
کمی پایین تر جلو خروجی  پایگاه جهاد سازندگی ایستاده بود ، هیچ وقت از دیدن چهره معصوم کودکانه اش سیر نمی شدم ، رسیدیم ، دست بلند کرد جیپ به آرامی ایستاد . جلو آمد ، نزدیکتر ، قلبم با دیدنش آرامش عجیبی پیدا می کرد و همه دلتنگی هام رو  فراموش می کردم  . 15 سالش بود ، همراه پدرش که راننده لودر بود به جبهه آمده بود اما حق خروج از پایگاه را نداشت . می دانست که یکی از کارهای من رساندن روحانیون به خطوط مقدم است :

-  من هم با شما بیام ؟
هیچ وقت نمی توانستم به آن همه معصومیت ، خلوص و شهامت نه بگویم ، با مهربانی تمام گفتم :
عزیزم ، اجازه ندارم . . . .

- خواهش می کنم با شما می آیم بر و می گردم ، هر جه بگویید گوش می دهم .
خیلی دلم می خواست کنارم بنشینه و با ما بیاد ، گفتم :
اگر بابا اجازه بده می تونی بیای .
برق عجیبی در نگاهش درخشید ،
-باشه ، عیبی نداره ، جند دقیقه صبر کنید .
دور شد ، از جیپ پیاده شدم ، از دور دیدم با پدرش صحبت می کرد .
دقایقی بعد کنار من با شوق تمام نشسته بود .
وارد سومار شدیم ، شهر در بیداد سرب و آتش تکه پاره شده بود ، راننده با هراس تمام چیپ را از خیابانهای سوخته عبور می داد ، رنگ از صور تها پریده بود ،  نگاهش کردم آرام و با حرص و ولع همه شهر را زیر نظر داشت . . .
صدای انفجار مهیب و گرد و خاکی که به اطراف پاشیده می شد جیپ را به سمت چپ خیابان کشاند ، انفجار دوم چندین متر جلو تر و انفجار سوم . . .

چیزی نمی فهمیدم ، انفجارهای مهیب در اطراف ما سمفونی مرگ را اجرا می کرد ، کور و کر و پکردر پناه خرابه های شهر توان کوچکترین حرکتی نداشتیم ..... نمی دانم چه مدتی در آن وضعیت بودیم ....
حال دیگر انفجارها تمام شده بود و جیپ با سرعت شهر سومار را پشت سر می گذاشت ، نگاهش کردم  ، کوچکترین نشانه ایی از ترس در او دیده نمی شد ، آرام و بی خیال افق های دور را  نگاه می کرد و درس شجاعت و شهامت می داد . . .
او در آن  افق های دور زیباییهایی می دید که چشمان تنگ من هرگز لیاقت دیدن آن هارا نداشت . . .
و براستی او بزرگترین و بهترین معلم من بود.

سید نصرالله حجت

 

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است