دوستان و دانشجویان

نمایش آنلاین حاضرین و اعضا

ما 16 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ناب رایانه

ناب رایانه

حکایت یک کنسرو و ...

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 


الان ده روز است که در محاصره اییم ، نه آبی و نه نانی ، تشنگی و گرسنگی طاقتمان را طاق کرده است .....

نیمه های شب رزمنده ای با کیسه ایی از نان خشک ، چند قمقه آب وارد سنگر گروهی می شود .، بچه ها با خوشحالی سر از پا نمی شناسند .....

سفره در میان ذکر و دعا وشوخی پهن می شود ، آب ، نان های خشک و فقط یک کنسرو وسط سفره قرار می گیرد و کنسرو با سرنیزه باز می شود ....

صدای قرچ و قرچ نان خشک زیر دندان ها با شوخی و خنده آمیخته شده است . دستی بسوی کنسرو نمی رود....

یکی از رزمنده ها فتیله فانوس را پایین می کشد تا آنهایی که می خواهند لقمه اشان را به کنسرو بزنند خجالت نکشند .....

نوری کم حال بر سنگر حاکم است ، حس می کنم رزمنده ایی که در کنارم نشسته دستش به سوی کنسرو می رود . برای اینکه او فکر کند من هم از کنسرو می خورم دستم را جلو می برم وبا انگشتانم چند ضربه ایی به کنسرو می زنم .....

همه سیر می شویم دعای سفره خوانده می شود .....

فتیله فانوس را بالا می کشیم و با کمال تعجب می بینیم کنسرو دست نخورده وسط سفره باقی مانده است ...

 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است