دوستان و دانشجویان

نمایش آنلاین حاضرین و اعضا

ما 6 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ناب رایانه

ناب رایانه

دختری به اندازه دنیا و آخرت

دختری به اندازه دنیا و آخرت

 

 

ساعت دوازده شب صدای بوق ماشین بابامحمد ، همه مارا متوجه او کرد .
دقایقی بعد بابامحمد آمد و گفت : مهمان داریم .
گفتم : کی ؟
گفت : یک پیرزنی است ، تو خیابون ول بود ، بنده خدا بی کس کاره ، یک رختخواب بده بذارم پشت در اتاقش .
کفتم : شما خسته ایی استراحت کن خودم می برم .
اصرار کرد که نه زحمتتان می شود خودم می برم .
فردا صبح باخودم گفتم سری به این پیرزن بزنم شاید چیزی بخواد خجالت بکشه بگه . دم در اتاق رسیدم ، لای در کمی باز بود ، نگاه کردم ، داخل اتاق یک دختر جوان و زیبا را دیدم ، مات و مبهوت گیج و منگ سرجای خودم میخکوب شدم ، این دختر در خانه ما چکار می کند ، پس آن پیر زنی که بابامحمد می گفت ، این است ؟
توی گیجی خود رفتم آشپزخانه ، بابا محمد مثل همیشه آمده بود برای کمک . . .
تا چشمم به او افتاد نتوانستم خودم را کنترل کنم و با کنایه گفتم :
جناب آقای رستمی ، آن پیرزن که دیشب آوردی خانه ، همین خانم هستند ؟
دیگه نمی توانست پنهان کنه ، شروع به خندیدن کرد . . .
عواطف زنانگی مهلتم نداد و با عصبانیت گفتم : ببین آقای رستمی یا جای من ، یا جای این خانم .
با لبخندی جلو آمد ، کمی مهربانی کرد و گفت :
نگاه کن ، این خانم مثل اولادت هست ، این رو از بیرون گرفتن و به سپاه آورده اند ، کسی را هم ندارد ، من آوردمش اینجا پدر و مادرش شماباشید . می روم کس و کارش را پیدا می کنم تا آن وقت هم میهمان ماست .
بابا محمد آنروز که از خانه بیرون رفت دیگ ندیدمش تا اینکه روزهای بعد متوجه شدم در کردستان است .
به حاج آقای صفایی گفته بود " این دختر دنیا و آخرت من است " تا این را عروس نکنم و برایش جهیزیه نخرم و به خانه بخت نفرستم به مشهد بر نمی گردم .
آن دختر چهار ماه خانه ما بود بعد یکی از برادران سپاه با او ازدواج کرد و الآن چهار تا بچه دارد . . . .افهم یا فلان بن فلان ، ای حجت

سردار شهید بابامحمد رستمی ............... راوی ، همسر شهید

کتاب منزلگه عشاق - سیدنصرالله حجت

تمامی حقوق مطالب محفوظ است